رضا قلى خان ( هدايت )

45

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

چه باشد شرار ما و هم كاهى بجاى باى بمعنى راء مستعمل كردد چنان كه در اين قول حزين جان را سپند ساز و بر آتش نثار شو * با دل قرار عشق ده و بيقرار شو و كاهى به اسمى مركب كشته فايده معنى اسم فاعل دهد چنان كه بلفظ باخبر و باهوش ديكر بر و اين موضوع است بر استعلا برابر است كه حقيقى بود يا مجازى اوّل چنان كه در اين نثر بر دوستى دشمن اعتماد نبايد كرد ديكر براى و اين بيشتر جهت بيان علت فعل آيد چنان كه در اين نثر زدم پسر زيد را براى آموختن قرآن و نيز بعضى جا افاده تخصيص مىدهد چنان كه در اين نثر بهشت براى مؤمنانست ديكر بلكه و اين يا براى اضراب آيد كه عبارت از رو كردانيدن قايل است از مقوله سابق بارادهء اثبات مقوله لاحق چنان كه در اين نثر كسى از من تواضع طعام نكرد بلكه روا نداشت كه آبى بخورم و يا بنا بر ترقى چنان كه در اين نثر قشون شاهى را ملاحظه نمودم شصت هزار سوار خواهد بود بلكه هفتاد هزار سوار و هم در بعضى اشعار است كه بمعنى شايد آمده است چنان كه در اين قول اشرف كر برايد خصت مشو دل‌كير * بلكه خيريّتت در آن باشد ديكر لفظ تا و اين بر هشت قسم است اوّل تاى ابتدائى كه بر ابتداى زمان وقوع فعل دال باشد چنان كه در اين قول قتيل تا تو رفتى ز بر ما ستمى بر ما رفت يعنى از ابتداى وقتىكه تو از بر ما رفتى الخ دويم تاى انتهائى و اين بر دو نمط بود يكى آنكه دلالت كند بر انتهاى زمان وقوع فعلى كه شرط ديكر فعل افتد چنان كه در اين قول سعدى نثر تا رنج نبرى كنج بر ندارى يعنى تا پايان وقتىكه تو بر خود رنج نبرى الخ و اين تا را بسبب تضمن معنى شرط تاى شرطى نيز نامند ديكر آنكه دال باشد بر انتهاى مسافت چيزى چنان كه در اين اقوال نثر سير كردم از هندوستان تا بلغار * نخفتم از شب تا نصف نهار دادم او را از ده تا صد دينار بدانكه در دخول و عدم دخول ما بعد تا به حكم ماقبلش اختلافست بعضى بر حقيقت اول و مجاز ثانى و بعضى بر مجاز اول و حقيقت ثانى رفته‌اند و حق آنست كه اين تا حقيقت دلالت كند بر انتهاى چيزى فقط اعتبار دخول و عدم دخول ما بعدش به حكم ما قبل از روى مجاز است موقوف بر قرينه سيم تاى بيانى كه واقع شود بجاى كاف بيان بعد كلمهء كه مقتضى بيان بود چنان كه در اين قول سعدى بران باش تا هرچه نيّت كنى يعنى ثابت و قايم باش بر آنكه غرش كنى همچنين در اين قول منه سك آخر چه باشد كه خوانش نهند * بفرماى تا استخوانش دهند چهارم تاى تعليلى كه بمعنى زيرا كه و براى اينكه آيد و دخولش جز جملهء فعليّه درست نبود چنان كه در اين نثر نمىخواهم كه خود را بر در تو هلاك كنم تا مردم ترا بعاشق كشى بدنام كنند همچنين در اين نثر اراده دارم كه سخاوت اختيار نمايم تا كسى مذمّت من نكند پنجم تاى تاكيدى كه مفيد معنى هركز باشد چنان كه در اين قول سعدى ز صاحب غرض تا سخن نشنوى ششم تا نتيجيّه كه بجاى لفظ پس بر جملهء نتيجيّه آيد چنان كه در اين قول منه فراش باد صبا را كفته تا فرش زمرّدين بكسترد يعنى فراش باد صبا را كفت كه فرش زمرّدين بكسترد پس او بكسترد آن را بدانكه اكر در اينجا تا را بيانى و بكسترد را فعل مضارع كيرند حكم بىنتيجه مىماند و اين صحيح نيست هفتم تاى عاطفه كه افاده كه افاده واو عاطفه دهد چنان كه در اين قول ظهورى كه به وصف عدل ممدوح خود كفته تفاوت كفر و دين آمد بمعنى * ميان عدل او تا عدل كسرى يعنى ميان عدل او و عدل كسرى هشتم تا بمعنى آخر و اين كاهى بمقام حسرت و تاسّف مستعمل كرده چنان كه در اين قول جامى بكذشت ز حد جنايت من * تا خود چه شود نهايت من و كاهى به محل تجاهل چنان كه در اين نثر آن‌كس بر ما جفا كرده است تا فلك با او چه كند ديكر تر و اين بهر اسم صفت كه لاحق شود آن را اسم تفضيل كرداند و تفصيلش بيايد ان شاء الله تعالى ديكر لفظ چه يعنى جيم فارسى با هاى مختفى و آن اكر بفتح اول است و در آخر اسم واقع شده مفيد معنى تصغير باشد چنان كه بلفظ سبوچه و كوچه و قاليچه و كليچه و اكر بكسر اوّل است متنوّع بر چهار نوع بود اول چه تعليلى كه بمعنى زيرا كه آمد چنان كه در اين نثر هيچ رنجى از حسد بزركتر نيست چه مرد حسود پيوسته از شادى مردم غمناك مىباشد دويم چه تفسيرى كه بجاى لفظ يعنى افتد چنان كه در اين قول قتيل مراد از درد هجر آمد بجان دل * چه دل صد جان كنم قربان آن دل يعنى چنين دل كه صد جان را قربانش كنم سيم چه استفهامى و اين بيشتر براى استفهام غير ذى عقل آيد چنان كه در اين نثر چه كار دارى و به چه فكر هستى و كاهى در استفهام ذى عقل هم مستعمل كردد چنان كه در اين نثر تو چه كسى يعنى تو كدام كس هستى و نيز اين نوع